بزار یه داستان بگم...
سالها پیش
یه دختر 6 ساله تو یه شهر کوچیک یه ارزو کرد...
ارزو کرد وقتی بزرگ شد یه نویسنده بشه!
هرشب کتاب داستان میخوند
داستان میساخت و با عروسکاش اجراش میکرد
حتی یه بار تو روزنامه متنش رو چاپ کردن!
وقتی نوجوون شد کتاب های نویسنده های بزرگ روخوند
با نوشته هاش سرکلاس انشا کلی نظر مثبت گرفت
و بالاخره یه کتابخونه ی کوچیک از کتابای مورد علاقش برای خودش ساخت
و اون روز به روز بیشتر به نوشتن علاقه مند شد
تا اینکه..
چند سال بعد
وقتی دختر 18سالش شد
دنیایی که بیشتر از هروقتی تو زندگیش داشت بهش زخم میزد
بهش یه هدیه بزرگ داد
هفت تا فرشته
و یه خانواده ی بزرگ و جدید و بی نظیر
اما شاید دنیا یه هدیه ی ویزه ی دیگه هم داشت...
سایت ((فضایی ها))! *_*
یه قدم نزدیک شدن به ارزوش...
این چیزی بود که همیشه دلش میخواست..فرصت برای نوشتن!
حالا...اون دختر..با لقب جیم جیم...هرچند کمو کوچیک ولی قسمتی از رویاش رو با گوشت وپوستش حس کرد و براش تلاش کرد
:)
میدونی؟ اینجا فقط یه سایت معمولی با نویسنده های معمولی و ریدرای معمولی نیست
اینجا جاییه که یه نویسنده هایی مثل من
متولد شدن:)
اینجا جاییه که م کنار هم میگیم میخندیم عر میزنیم و فنگرلی میکنیم
اینجا جاییه که هروقت من اوضاع سختی رومیگذروندم به جای خیلی از ادما بهم دلداری داد و ارومم کرد
اینجا جاییه که من تونستم چند تا از بهترین دوستام روپیدا کنم
من خوشحالم:)
خوشحالم که دارم تولد خونه ی دومم رو جشن میگیرم
ددی عزیزم
ممنون که کنارمون بودی و اینجا رو به مکانی تبدیل کردی که همه عاشقشیم
وممنونکه یه روزی به سرت زد اینجا رو بسازی:)
بوسسسسسسسسسسسسسس ابداااااااااااااااااااااااااااااااارررررررررررررررررررررر
می بنفشمتوننننننننننننننن
لاااااااااااب یووووووووووووووووووووووووووو